تبليغاتX
حس پنهان

حس پنهان

دل نوشته ها

شدزندگانی زندان من         دریای اشک چشمان من

ای عمرشیرین ازتوسیرم       بگذرازمن تابمیرم

اخردیدم باچشم دل           زندگی دام فریب است

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 1:11 توسط شکوفه| |
من همانم که توازدیدن من میمردی

پیش مردم توقسم پشت سرم می خوردی

افسوس برفت دوره دلدادگی وعاشقی ات

ان زمان بود.من ازخاطرخودمیبردی

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 1:56 توسط شکوفه| |
دست گذاشتم روکسیکه عاشقم نمیدونست

سربودم ازخیلی هاکه لایقم نمیدونست

دست گذاشتم روکسی که داشتنش خوابه هنوز

کمترین شاگردچشماش خودمهتاب هنوز

دست گذاشتن رویکی اسونه اماساده نیست

توی اینجوربازیاخوب همیشه اراده نیست

مینویسم که دیگه روهیچکسی دست نذارم

ولی نه دروغه من هنوزاونو دوسش دارم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:32 توسط شکوفه| |

به توسوگندوبه نظرگل سرخ وبه بروانه که ازعشق فنامیگیردزندگی زیبانیست انچه زیباست تویی.یادمان باشدازاین غمکده روزی برویم تاکسی عطرتوراحس نکند وندزدند تورا ازمن ومن هیچ شوم توکه اغاز منو لحظه بایان منی.

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:39 توسط شکوفه| |

سهم یک انسان

شاید ایستادن وتماشای سقوط برگیست

تا به دامان خزان

سهم یک انسان

به کنار زدن پرده دلتنگی ها

و تماشای فضای سنگین

از پنجره دلهره ها

سهم یک انسان

چشم در راه کسی دوختن است  

که نخواهد آمد

هرگز

هرگز

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:50 توسط شکوفه| |

مرا به آغوشت راه بده

مرا به آغوشت راه بده ،مي خواهم براي اولين بار ببوسمت بيا چشمانمان را ببنديم مي خواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره ميخورد و هر دو از فرط لذت در آغوش يكديگر نفس نفس ميزنيم
وجود نا محدود خداوند را با چشماني بسته تصور كنيم چشمانت را باز كن لبهايمان از گرمي شهوت خشك شده اما گونه هايمان از اشك خيس، ما ساعتهاست كه در آغوش يكديگر مي گرييم .
اي تنها هم آغوش من ، بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگه داشته ام و جسمم را به لذت بوسه اي نفروخته ام ، بيا كه ميخواهم وقتي دستانت را به روي احساسم مي گذاري ، از فرط لذت ، قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد. ميخواهم با اشكهايت برتمام احساسم بوسه زني ، ميخواهم اشكهايت تمام روحم را خيس كند .

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 1:13 توسط شکوفه| |

آن تیر که آن کمان چشم تو رها کرد

دیدی که چه ها کرد

دیدی که سراسیمه دل از سینه جدا کرد

با خود دو هزار درد و غصه آورد

دیدی که فقط آمد و یک درد دوا کرد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 10:54 توسط شکوفه| |

دل من عشق تو را باور کرد

باتو من می آیم

با تو من می مانم

با تو تا دور ترین  نقطه ی کور...

با تو تاریکی، تا مرگ

دل من دوست ندارد که تو به رنگ فریب آمیزی

یا به عشقی گذرا دل بندی

یا که در اندیشه ی پایان باشی

تو چرا میترسی من که زنجیر صداقتها را بر انگشت بلورین تو آویخته ام!

تو بیا با من باش...

توبیا عشق مرا باور کن...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 18:36 توسط شکوفه| |
تورایک روز خواهم دیدبه صبحی سردیاعصری ملال انگیز ویکباردگرشایدنگاهم درنگاهت خیره خواهدشدکنارکوچه ای یادرخیابانی شلوغ وگیج،سلامی گرم خواهم دادولبخندی سراپا اه،نگاهم باتوخواهد گفت زندگی یعنی سقوط ازاوج حسرتهاودیگرمن توراهرگزنخواهم دید

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 19:57 توسط شکوفه| |

امشب كه سقف بي ستاره اتاقم برسرم سنگيني ميكند مانده ام ازچي بنويسم؟ازانهايي كه ديروزبامن بوده اندوامروز رفته اند ياازتوكه هميشه حرفهاي مرا مي خواني....

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 18:1 توسط شکوفه| |